* فکر که میکنم میبینم اگه من میخواستم مثل خیلیها زندگی کنم، الان زندگی خیلی خوبی داشتم، منظورم اینه که همین الان اگه سطح توقع و انتظارم رو تعدیل کنم، زندگیم سطح کیفیش ارتقا پیدا میکنه. نمیدونم، شاید توهم برم داشته، ولی خب خیلی از خوشگذشتنهای دور و برم، برای من پوچ و مسخرهس؛ لعنتی!
* امروز داشتم فکر میکردم اگه من یک روز میتونستم نجف، حرم حضرت امیر باشم و سه روز هم کربلا حرم ارباب، بعدش میتونستم با فراغ بال خودکشی کنم… شاید هم بعدش میرفتم تو یه جامعهی لیبرال و زندگی خودم رو شروع میکردم! هاها! با خودم چند چندم؟
به جان خودم م بیشتر پستای تورو خوندم ؛ ولی هنوز هیچی از شخصیت تو و عقایدت دستم نیومده :|
یه زمت بکش فمیدی چند چند ی به من بگو:))
ندای بدجمس =))))))
شاید حق با تو باشه واقعا! خودم هم حیرانم :))))
به قول معروف: «چون آیینه رو کرده به حیرانی خویشم» :دی
حالا اینا به کنار قالبتون چقد شیکه:|
این نظر لطف شماست! ممنونم :)
قالبو خودتون درست کردین؟
بله :)
خیلی هم خوب خیلی هم زیبا.
قالب اضافی ندارید به منم بدید؟
ای بابا! شرمالو میفرمائید :دی
لطفا پاراگراف آخر رو ببینید: http://porpot.blogsky.com/1392/01/16/post-646
مخصوصا: http://porpot.blogsky.com/1390/02/22/post-346 :دی
من چرا نظرم نمیاد؟؟؟؟
شاید چیزی ننوشتم که مورد علاقهتون باشه، هوم؟
دیالکتیک در لغت به معنای گفت و گو و مکالمه است اما در مفهوم چیز دیگری است. دیالکتیک به معنای در حرکت بودن و تغییرات مداوم است و آن چیزی است که در برابر متافزیک که تفکری ساکن و بی تحرک است قرار می گیرد. در متافیزیک حرکت جهان را حرکتی دایره وار می دانند که به نقطه آغازین خود باز می گردد اما در دیالکتیک حرکت جهان را حرکتی مارپیچی و رو به جلو فرض می کنند.
دیالکتیک در یونان باستان نیز ریشه داشته است. هراکلیت دانشمند یونانی عقیده داشت که در یک رودخانه دوبار نمی توان شنا کرد چون نه آن رودخانه همان رودخانه پیشین است و نه آن آدم همان آدم. به گفته اردلان عطاپور در کتاب مو لای درز فلسفه او این اندیشه را 2500 سال پیش از موعد اعلام داشت و به این خاطر در آن زمان به هیچ وجه مورد قبول واقع نگردید.
اما هگل فیلسوف آلمانی آن را پیرایش کرد و به نام خود به ثبت رساند.
دیالکتیک مشتمل بر 3 اصل می باشد. تغییر، اثر متقابل و تضاد.
در دیالکتیک همه اشیا در حال تغییر می باشند، اشیا بر هم اثر متقابل می گذارند و تضادی درونی بین تز و آنتی تز در درون هر چیز برقرار است که سرانجام به تولید پدیده ای جدید (سنتز) منتهی می شود.
کارل مارکس که بانی مکتب مارکسیسم است با افزودن دیالکتیک بر ماتریالیسم فلسفه خود را شکل داد و تفکر خود را که از پیروان مکتب سوسیالیسم بود سوسیالیسم علمی خواند و پیشینیان سوسیالیست خود را تخیلی نامید. پیش از او کسانی مانند توماس مور و پرودون داعیه دار سوسیالیسم بودند اما مارکس معتقد بود که آنها به دلیل حذف فاکتور مهمی مانند دیالکتیک بر خطا بوده اند. او معتقد بود که ماتریالیستهای پیش از او نیز به همین دلیل دچار روزمرگی شده بودند.
رئیس «وس» هراکلیتوس رو چرا انداختی؟ :دی کلا حس فلسفیبازیش از بین رفت :دی
منظور من بیشتر «امکان اجتماع نقیضین» با این منطق بود. به نوعی دسترسی نداشتن به حقیقتی که باید باشه و نیست. نمیدونم، شاید حالم خوب نیست lol
احساس میکنم تو مرحله سنتز گیر کردم!!
هر لحظه احساس سنتز بهم دست میده، فک کنم چیزی بین زاییدن و پوست اندازی باشه...
نه یک نوع سنتز، بلکه انواع و اقسامش
:))
رئیس میدونی این حس که داری خیلی خوبه، من احساس میکنم تو کهکشان که هیچ نوری هم توش نیست ولم کردن، تو یه خلا کامل! هر چی هم دست و پا بزنی تکون نمیخوری از سر جات! خیلی گنده، شاید هم خیلی خوبه! نمیدونم.
فک کنم (عجب باهوشیااااا)
چاکریم :دی
یادم رفت اسممو بنویسم
۵۰ بار از رو اسمت بنویس بده مامان بابات امضا کنن فردا بیار مدرسه :دی
ابتدا تشکر و قدردانی به خاطر قالب.سفارش بدیم چی؟مثلا یه چیز هاص باشه که کسی نداشته باشه اونو؟!
آقا من یه نظر گذاشته بودم در مورد اینکه کارشناسیو کجا خوندید.واقعیتش گم کردم اون پستو
راستش حس و حالش نیست :دی من قبلا به خودم -من نه! یکی دیگه خودم :دی- هم قول داده بودم که هنوز قسمت نشده :دی
پست «نظرت چیه خدا؟» بود :دی
کامنت من کو؟
کامنت شما رو دزدیدن، دارن باهاش پز میدن :(
شوخی میکنم! من کامنتی ندیدم! هر چی هست همیناس! به جان بچهم!
از کعبه کلیسیا نشینم کردی
آخر در کفر بیقرینم کردی
بعد از دو هزار سجده بر درگه دوست
ای عشق، چه بیگانه ز دینم کردی!
رودکی
مولانا شبیه همین رو داره، میگه:
«زاهد بـُدم و ترانهگویم کردی / سر حلقهی بزم و بادهجویم کردی / سجاده نشین باوقاری بودم / بازیچهی کودکان کویم کردی».
مرسی بهزاد. کامنتت حس خیلی خوبی بهم داد. ممنونم ازت.
بعدن نوشت: این شعر رو میگم بهزاد: http://www.aftabir.com/literature/verse/molavi/divanshams/robaiat/t2qpz6yetrp6vo9s4.php
"خیلی از خوشگذشتنهای دور و برم، برای من پوچ و مسخرهس؛ لعنتی!"
دقیقا!!!
هعععی :|
بهترین چیزی که تو وجودم هست و واقعا دوسش دارم اینه که عشو گدایی نمیکنم. این خیلی خوبه به نظرم
مثلا از یکی خوشم میاد ولی واقعا بر اساس عقلم تصمیم میگیرم. (به جز یه بار تو زندگیم که واقعا درس عبرتی برام شد، چون واقعا بهم صدمه روحی زد و این یه تجربه شده واسم)
وقتی میبینم طرف یه جورایی خودشو به آدم نمیگیره، منم با عقلم کم کم ازش دل میکنم.
با توجه به اینکه خیلی احساساتی هستم ولی واقعا اینجور مواقع از خودم خوشم میاد
راستش نمیدونم چی بگم! واقعیتش من هنوز یه جا گیرم و نمیدونم چه رفتاری تو اینجور ماجراها درسته! فقط میدونم که رفتارتون منطقی به نظر میاد.
شما فرق میکنی.
فرقتم اینه که پسری. مستقیم میتونی بهش بگی ولی من نه. اگه بگم معلوم نیست چی میشه
پسر بودن یا نبودن لزوما مطرح نیست. من پسرم، ولی باید به آینده هم فکر کنم! اتفاقا درسته که من میگم، ولی مسئولیت خودم رو دو برابر میکنم! بار روانی خودم رو دو برابر میکنم! فشارهای وارده بر خودم رو دو برابر میکنم!
خیلی ساده نیست یک رابطه، مخصوصا رابطهای که بخواد به ازدواج ختم شه.
باشه.به هر حال مچکر ممنان.
شما یه وقت خسته نشید یه جا نشستیدااا
خو باید تاریخشو بگید تا پیدا کنم.
خسته شدم هی رفتم اومدم
این: http://porpot.blogsky.com/1390/09/21/post-504
:دی
من تو پست قبلی اسممو یادم رفت
بعد دوتا کامنت گذاشتم واسه پستتون الان نیست؟
به جان بچم گذاشتم
من الان یادم نیست چی نوشته بودم
به روح اعتقاد دارین؟
اون تو پست «زندگی ایدهآل ۲» بود، ۲ تا پست قبل :دی
این خط آخر شما در جواب "مهربون" منو یاد یه اینسانی انداخت
میگفت یا رابطه ای شروع نشه یا اگه رابطه ای منطقی باشه باید به ازدواج ختم بشه
چون تو اون رابطه سعی میکنی بهترین باشی و از جون مایه بزاری
خدا بیامرزتش قسمت نشد که به ارزوش برسه
ای بابا! :|
نمیخواستم یادآوری خاطرات کنم براتون
خواهش میکنم
مرسی خوندم
تا حالا رباعی از مولانا نخونده بودم!!
مولانا حرف نداره
حرف که داره،
ولی خب من نمیتونم نظر بدم در موردش :دی
خیلی ممنون واقعا!
چاکر!
خیلی وقتها به این فکر میکنم این دیگران چطوری فکر می کنند و زندگی می کنند که این همه بهشون خوش می گذره چرا من نمی تونم مثل اونها باشم؟!
نه به این فکر نمیکنم، حداقل یادم نمیاد اینطور فکر کرده باشم، ولی زیاد به این فکر میکنم که کجا اشتباه کردم و چطور باید درستش کنم!
شعر زیبایی بود :دی
ای بابا ؛ تو یه حسن بزرگ داری
اینه که ماها خودمون هنوز نفهمیدیم که نمیدونیم با خودمون چند چندیم
ولی تو میدونی که نمیدونی با خودت چند جندی :))
حالا اگه فهمیدی من چی گفتم بهخودمم بگو :))
استاااااااااااد :دی
مریدان یقهها چاک داده و سر به بیابان نهادند :دی