* فردا دوشنبهس، یه روز خوب، مثه همه روزهای دیگه که گذشت.
* فردا من ۱ و نیم، سه و نیم جبر خطی دارم، یه ویژگی خیلی خوبی که این کلاس برا من داره اینه که ماهمم هست نیست چند جلسه خوردیم تو تعطیلی و بعد استاد هم زد تو دیوار چند جلسه رو، دیگه حسابی دلم برا سیر دیدنش تنگ شده، الهی قربونش برم
* بعد ۳ و نیم، ۵ و نیم میانترم آمار دارم، هر چند که خیلی میترسم ولی دیگه امید به خدا. یا نمره خیلی خوبی میگیرم، یا ترم بعد نمره خیلی خوبی میگیرم ((:
* اومدم تو پاراگراف بالایی به جای ((: از استفاده کنم، دیدم واقعا حس منو منتقل نمیکنه. اینه که به همون نوع تکسیش کفایت کردم D:
* خدایا من را برای ماهم، ماهم را برای من و ما را برای خودت نگه دار. خدایا تو میانترم آمار هم بهم کمک کن.
* داشتم این پست قبلیم رو میدادم، بعد یه چیز یادم اومد. من تو خونه یه دست گرمکن ورزشی میپوشم که طبیعتا زیپ زیادی توش داره، از طرفی رنگش هم صورتیه و این باعث میشه مبینا ازش خوشش بیاد و عموما با زیپهای اون مخصوصا جیبای شلوارش بازی کنه، امشب چون شلوارش پام نبود و اومده بود روی پام نشسته بود و میگفت خوشگله بیا زیپت رو ببندم دشته (زشته) ((: و هی این زیپ رو میکشید بالا و پایین.
* غرض اینکه بچهها یه صفت خیلی خوبی که دارن راستگوئیشونه. در مورد صدق بچهها قبلا گفته بودم، ولی بچهها حتی تو دروغ گفتنشونم صادقن. حالا نه که از سر دلسوزی و اینا بگم، من عموما تو رفتار با بچهها (علی الخصوص همین مبینا) خیلی بی رحمم، ولی دیگه نمیشه این صدقشون رو نادیده گرفت.
* جدی اینطوری خیلی خوبهها، مثلا فرض کن میخوای یه جنس رو گرونتر حساب کنی، ولی صادف باشی و بگی هی یَره، این جنس اینقدر بیشتر نمیارزه، ولی من دلم میخواد اینقدر حساب کنم، فکر کن! دیگه اصن مشتری نخواهی داشت ((:
* میدونم شعاره، ولی راستگویی خیلی خوبه، حتی تو دروغهاشم آدم باید راست بگه.
* همیشه دوست داشتم فایده داشتم باشم، یعنی مفید باشم. جدی فکر کن! اینکه هر جا میری بتونی یه گره از کار یه بندهخدا باز کنی، البته نه مثه این خوشحالا که هر جا میرن میخوان کمک کنن، ولی یه چیزی تو مایههای همونا D:
* بعد هیچ وقت رو هم یاد نمیدم که حس کرده باشم که مفیدم و این باعث شده که بیشتر تلاش کنم و بیشتر تلاش کنم و بیشتر و بیشتر. الان که این پست رو میزنم به خدا نمیتونم هیچ کاری رو بگم که من انجام داده باشم و مفید بوده باشه، شاید خیلی کارا باشن که من شروع کرده باشم، ولی مفید بودنش به خاطر بودن بقیهس، نقش اونا اینقدر بزرگه که میتونم نقش خودم رو صفر بگیرم.
* این وسط حرف کسی رو هم قبول ندارم، آدم شاید بتونه همه رو گول بزنه ولی دیگه خودش رو نمیتونه، همه هم که بگن تو خوبی و فلان، وقتی خودم میدونم چطورم بیفایدهس. اون حس درونی که میگم خیلی مهمه برام (جالبه این حسه تو همه چیز زندگی منم دخالت میکنه).
* خیلی امید دارم به اون روزی که بیاد و حس کنم که فایدهای دارم روی این زمین (: حتی اگه روز آخر عمرم باشه.
* دیشب همینطور اتفاقی یه شعر افتاد دستم که گفتم خوبه بکگراندش کنم برا دسکتاپم که میشه از اینجا دانلودش کرد (+).
* میگم چقدر خوبه که آدمیزاد چیزی به اسم شعر داره، واقعا میشه گفت اگه شعر نبود شاید طوری نمیشد (آدما عادت داشتن به نبودنش) ولی خیلی چیز قشنگی رو نداشتن.
* بعد این شعر جز معدود مواردیه که همه قبولش دارن، مثلا موسیقی رو یه عده قبول دارن، یه عده ندارن، فلان چیز رو یه عده قبول دارن و یه عده نه! ولی شعر چیزیه که همه میگن و همه هم قبولش دارن.
* میگن که شعر گفتن چیزی نیست که قابل آموزش باشه، شاید یکی خیلی هم خوب شعر بگه، ولی برای به دل نشستن شعر باید از دل بلند بشه. خوبه که اینطوره، غیر از این بود فکر کنم شعر هم جز مواردی بود که بعضیا قبول داشتن و بعضیا نداشتن.
* ادبیات ما یه ادبیات غنی از لحاظ شعره که عموما موارد مورد نیاز یه ایرانی رو پوشش داده، از شعر عاشقانه بگیر تا شعر عارفانه و هزل و ... . فکر کنم از خیلی از این زمینهی خدادای که تو کشور ما هست استفاده نمیشه ولی خب، همینی هم که هست خیلی خوبه (:
* من به شخصه حافظ و مولانا رو خیلی دوست دارم و از سهراب سپهری خوشم نمیاد.
* اینجا گفته بودم که دارم تلاش میکنم و این تلاش خیلی برام مهمه و اینا، اومدم بگم که تو این کار شکست خوردم. شاید خیلی آدم مثبتنگری بخوام باشم بگم که الان فقط کمبود اعتماد به نفس پیدا کردهم. خب نشد دیگه!
* الان ترجیح میدم که فقط به آمار فکر کنم و به اینکه میانترم آمار دارم. واقعا نمیدونم چطور خودم رو راضی کنم. یه چیزی شبیه زخم شدنِ پوستِ روحم داره اذیتم میکنه، یه دغدغهِ تلخِ کمبود. نمیدونم!
* میرم دنبال یه جمله قشنگ تو اینترنت، همیشه جملههای بزرگانی که موفق بودند، بهم روحیه داده، شاید ایندفه هم داد.
* همه چی آرومه ... من چقدر خوشحالم ... پیشم هستی حالا ... به خودم میبالم (+).