
* اینجا پرسیدم که نظرتون در مورد توکل چیه، بعد حالا میخوام نظرم رو بگم؛ این نظر ممکنه که اشتباه باشه و ممکنه که درست باشه، به هر حال برا خودم جالبه.
* برای این مثال به یه تعریف نیاز داریم،
تعریف : هر کس نتیجه عمل خودش را می بیند.
* به نظر من توکل مثل در شیشه رب گوجه ست (: حالا چرا؟ چون فرض بر اینه که تلاش انسان همون ربی باشه که تهیه شده، حالا اگه یکی بیاد و بگه من نمیخوام توکل کنم مثل اینه که در شیشه رو نبنده، نتیجه طبیعی این عمل اینه که رب خراب میشه و برا آینده ش چیزی نمیمونه؛ پس این بحث که من بدون توکل میتونم عمل کنم که بحثیه منتفی و اگر هم انجام بشه محصولی ناقص رو داده. از طرفی اینکه طرف فقط توکل کنه و عمل نکنه طبق تعریف بالا مثه اینه که فقط در شیشه رب رو ببنده، در حالی که چیزی تو اون نیست، خب نتیجه ای هم طبیعتا نمیگیره. درست اینه که رب رو تهیه کنی و درش رو ببندی. دیگه هر چی پیش اومد خوش اومد.
* یه نتیجه طبیعی فکر و خیال همین مثال هاست ((:
* دیروز کلن روز خوبی نوبد، یه روز کم انرژی، صبح که اومدم و یارو اومد آنالیز رو برداشت، بعد هم که یکی از همخونهایهام اسمس داده که حاجی من بهم خوابگاه دادن، دیگه شرمنده!!!، حالا منو میگی اینطوری
+
بودم، دیگه دقیقن دستم تو پوست گردو بود!، هیچ کاری هم نمیتونستم بکنم.
* ادامه ماجرا این شد که من قرار شد خونه قبلی رو تحویل بدم و برم پیش چندتا از بچههای سال بالایی، دیشب خونه رو با اساساش بار کردم و از سر قضا یه مشتری هم برا اون خونه پیدا شد (از دوستام) دیگه قرار با این دوستم که الان تو خونهی قبلی منه بریم پیش صاحبخونه برا قرارداد جدید.
* این خونهای که الان توشم همهشون بسیجین، واقعن بچههای خوبی هستن، حداقلش اینه که دیگه میدونم اینا اگه مرد نیستن دیگه نامرد نیستن، دارن برا ارشد میخونن، اینه که برا درس خوندمم خیلی بهتر خواهد بود. برام راستش یه کم سخته، چون هنوز غریبی میکنم تو این محل ولی خب! چارهای نیست!.
* یکی از همهخونهایهام علوم کامپیوتر میخونه، یکی زبان انگلیسی، یکی گیاهپزشکی و باز یکی علوم کامپیوتر، یه کم شلوغیم، ولی خب خوبه. اونا خیلی با من حال کردن ولی من هنوز راستش نتونستم خودم رو مچ کنم؛ ولی باز میگم خداییش بچههای خیلی خوبین.
* امیدوارم که دیگه شرایط پایدار بشه، واقعن میخوام درس بخونم.
* جنابی که بالای سر من وایسادی داری متن رو میخونی، آدرس وبلاگم http://www.porpot.blogsky.comه، میتونی بری با خیال راحت بخونی، بعد یاد بگیر که نباید به سیستم مردم اینطور نگاه کنی. آفرین دخترم!

* وقتی کلمه توکل رو میشنوید، یاد چی میافتید؟، تصور ذهنیتون از توکل چیه؟؛ اصلن توکل رو قبول دارید؟

* پائیز شد، مهر شد و بوی ماه دوباره پخش شد. دوباره بچههایی شروع به درس خوندن میکنن که یه روز میخوان دکتر بشن، یه روز میخوان خودشون باشن، یه روز میخوان دکتر خودشون باشن. بچههایی که پیشرفت جامعهشون رو بیشتر از پیشرفت خودشون دوست دارند، بچههایی که پیشرفت میکنند.
* هیچ وقت از آهنگ بوی ماه مهر و شعرش که تو کتاب ابتدائیمون بود، خوشم نیومد.
* برای همهی دانشجوهای فردای خودم، آرزوی موفقیت میکنم؛ و برای همهی کلاس اولیها ... .

* آرزو منو دعوت کرده به یه بازی وبلاگی که منم خُ لبیک میگم :).
* بازی از این قرار که باید یه آهنگ، یه فیلم و یه عکس رو که من رو یاد پائیز میندازه بگم. و اما جواب من:
- آهنگ : Farewell از ۰۱۱۱ .
- فیلم : آژانس شیشهای.
- عکس : طبیعت ایلگلی تبریز (
) که تو سلفمون زده.
* واضح و مبرهنه که من اینارو چون تو پائیز داشتم با دیدنشون و شنیدنشون تو هر فصلی یاد پائیز میافتم.

* شبکه کرمان تو اخبار داشت بچههای بمی رو نشون میداد که امسال رفتن کلاس اول و اینا همونایی بودن که تو سال زلزله به دنیا اومدن، خوشحالم که بم زنده است (:
* بعد خبرنگار با یه دختر خردسال مصاحبه میکنه :
- دوست داری چیکاره بشی؟
-- دندون پزشک.
- چرا دندون پزشک؟
-- همینطوری.
- بعد مطبت رو کجا میزنی؟
-- یه جایی، یه جا با کلاسی ((: (با تلفظ : ye jayi, ye ja ba klasi).
خیلی با این دخترخانوم ۷ ساله احساس همزادپنداری کردم :دی.
* یه چیزی که هست من تو گوگل سرچ کردم با کلاس، بعد اینایی که اومد بیشتر از با کلاسی، بی حیایی بود.
* زدم انتشار، متن پرید؛ ولی من قبلش کپی کرده بودم، پست نــَــپـَــرید :)