* لایفهکر در اینجا یه پست نشر داده در مورد اینکه انسانها به صورت متوسط ۲۵۰۰۰ روز در زندگی بزرگسالیشون میگذره و اینا۱ و ۹تا استراتژی ارائه داده که کارایی این ۲۵۰۰۰ روز رو به بیشینهی ممکن برسونه. ۹تا استراتژی عبارتند از:
* یادم میاد صبح که این پست رو شروع کردم به نوشتن، یه هدفی داشتم و میخواستم یه نتیجهی خاص بگیرم ازش، ولی الان یادم نمیاد چی بود. به هر حال فکر کنم انتشارش بهتر از چرکنویس کردنش باشه!
۱. تقریبا من یک دهم این مقدار رو استفاده کردم.
۲. طبیعتا من با متد «مندرآوردیشن» عناوین رو ترجمه کردم و لزوما درست نیستند!
آخرش که نوشتین درست نیستن؟
منظور از درست بودن، درست بودن ِ ترجمهی عبارت هست! مثلا اینکه به جای اینکه «Hi» رو ترجمه کنه «سلام»، ترجمهش کنه «چاکریم!». هوم؟
ای ن از همه مهمتر بود :
در یک محیط خنک کار کنید!
ولی برای من ِ لاغر فقط جای گرم حال میده :دی
خب
این ایمیل و قدرت یک روال صببحگاهی چجوری هستن اونوقت؟
یعنی چرا ایمیلمونو قبل از ظهر باز نکنیم؟
و منظور از قدرت ... چی هستش؟
سوالای معلمی میپرسید که ببینم درس رو خوندم یا نه؟ :دی
یه لحظه آرزو کردم کاش زبان مادریم انگلیسی بود تا همین نگاه میکردم به جملات بفهممشون. نه اینکه روشون زوم کنم و معنی کنم
منم همینطورم! بل بدتر حتی!
باید از ترم جدید برم کلاس زبان! خیلی داغانم! خیلی داغان :))
از اون جواب بالاتون کلی خندیدم.
ممنون که شادم کردی.
خب خودم بازش کردم، حوصله م نذاشت بخونم.
گفتم از شما بپرسم. :)
مخلصم :))
من عرفانی ش رو دیدم این بوده
مراقبه
مشارطه
سومیش یادم رفته
عرفانی چی رو یادته؟ :دی
سلام،
از دیدگاه شهودی و فیزیکی بخوایم در نظر بگیریم این ضرب خارجی (برداری) غیر شهودیه، شما چطوری درکش کردی؟ به خودت گفتی این تعریف شدست اینجوری و چون با سیستم ماتریس بدست میاد ما قبولش میکنیم؟
واقعا عجیبه دو بردار(که خودشون از دیدگاه فیزیکی عجیبن) میان در هم ضرب میشن حالا یه بردار میدن که بر آنها عموده(که خوشم عجیبه)!
در مورد ضرب داخلی هم همینطور دو بردار ضرب میشن عدد میدن حالا این این عدده از ضرب شدن تصویر یه بردار روی بردار دیگه در بردار دیگه بدست اومده!(کلا تعریفه عجبیه)، اون زمان که اولین تو فیزیک بردار خوندیم واقعا شب و روز داشتم فکر میکردم که چرا اومدن نیرو رو با یه موجود عجیبی مثل بردار نمایش میدن و هنوز هم همینطوره! برای مثال کار اینجوری تعریف میشه:
W= F.d ، کار مساوی است با ضرب نقطه ای نیرو در جابجایی، حالا چطوری به این موضوع رسیدن رو کار ندارم،ولی وقتی از دوباره به این موضوعات فکر کردم دیوونه شدم!اگه کار هم همینطوری تعریف شده باشه دیگه سنگ نباید رو سنگ بند بشه.قصاب سر کوچه هم میتونه واسه خودش چیزای جدید تعریف کنه!
جدا از اینها، این غیر شهودی بودن داخل مثلثات هم هست، منظورم زاویه های بزرگتر از 90 هست تا 90 میشه مثلث کشید ولی بعد 90 دیگه تعمیم داده شدست، "تعمیم" این لغت رو وقتی از معلم دوم دبیرستانم پرسدیم بهم گفته بود من آخر مثل آدم نفهمیدم این تعمیم ها چطوری منشا میگیرن ، چطوری تعمیم میدن این موضوع رو! و 100 درصد مطمئنم الانم اگه اون معلم رو ببینم نمیدونه جوابش رو، از طرفی در عجبم(!) از کسایی که اومدن این تعاریف رو ارائه دادن و در عجبترم(!) از کسایی که اومدن "تعمیم" دادن اینا رو!
کلا ذهنم با یه سری مفاهیم غیر شهودی که حتی دلیل درست و حسابی هم براشون پیدا نمیکنم پر شده و احساس میکنم مثل یه احمق دارم چرت و پرت های تعریف شده میخونم که خودم هم درک درستی ازشون ندارم.
حقیقتا نمیدونم چرا خیلی آدم اثبات گرایی(منطق گرا) هستم و حتی گاهی چیزهایی که برای دیگران بدیهی هست رو هم نمیتونم بپذیرم.
الان آنقدر به این موضوعات فکر کردم خسته شدم، من همیشه فکر میکردم ریاضیات میاد طبیعت رو فرمول بندی میکنه اما حالا فهمیدم ریاضیات میاد چرت و پرت های مغز انسان که نسبت داده شده به طبیعت رو بیان میکنه!
اگه بخوام اینجوری پیش برم واقعا خوب نیست وقتی سوال پیش میاد دیگه مگه از کله بتنی ما میره بیرون!
یکی مثل من که سر مفاهیم مثلثات میمونه و یکی مثل یکی از دوستان که روز اول نصف استوارت رو تو یه روز میخونه :|
خیلی خوبه که دید انتقادی داری به مسائل. من این نوع دید رو خیلی دوست دارم. من هم نسبتا این دید رو دارم، البته تو نگاه به زندگی، مثلا یه بدیهی عقلا اینه که از عدم چیزی به وجود نمیاد و این هنوز برا من کامل جا نیفتاده، یا با تصادف خلقت صورت نمیگیره و این بیشتر از یک ساله که برا من سواله و من هر چی خوندم راضی نشدم.
تعمیم دادن تو زندگی روزمرهی همهی ماها هست، تو وقتی یه سیگاری رو میبینی که سرطان ریه گرفته، ازش تعمیم میدی و نتیجه میگیری که یه تریاکی هم سرطان ریه خواهد گرفت -حالا درست و غلطش بحث نیست!- از اینکه کسی تو دبیرستان درس نخونه و درسش رو بیفته این تعمیم رو بدست میاری که اگه کسی تو دانشگاه هم درس نخونه درسش رو میفته -در حالیکه مثلا این تعمیم رو از دبستان به راهنمایی یا از راهنمایی به دبیرستان شاید نتونی داشته باشی- نمیدونم چرا، ولی وقتی همهی ماها یه چیز در مرحله -سطح، اندازه و …- پایینتر میبینیم دوست داریم اون رو تعمیم بدیم به مرحله -سطح، اندازه و …- بالاتر -فارغ از درست یا غلط بودنش- یخ بخشی از همین عادت تو ریاضیات هم هست اما اینجا دیگه قید فارغ از درست یا غلط بودنش برداشته میشه، تو اگه چیزی رو تعمیم دادی، باید اون چیز در اون فضا درست باشه و اگه نتیجهی عامی از اون تعمیم در فضای بزرگتر درست بود، باید در فضای کوچیکتر هم درست باشه.
اینکه میگی چرا فیزیکدانها از بردار اینطور استفاده کردند، در حالیکه دید شهودی نداشتن هم به نظر من از همینجا آب میخوره. اونا اول با شهود خودشون دیدن که روی یک خط، کار برابر هست با نیرو × جابجایی. حالا طرف طبق همون نیاز ذهنی میخواد این رو تعمیم بده به دو بعد، میاد یه تعریف میده که مثلا W=F.d و این تعریفش هم به صورتی هست که در یک بعد هم صدق کنه. یا مثال دیگهش میشه انتگرالها، اول میایم روی خط حقیقی انتگرال رو تعریف میکنیم مساحت زیر نمودار و اون رو با استفاده از مستطیلگذاریها بدست میاریم -انتگرال ریمان-، بعد سعی میکنیم اندازهی اون مستطیلها رو هم به دلخواه عوض کنیم -انتگرال ریمان اشتیلیس- و در آخر تلاش میکنیم روی هر مجموعهی دلخواه انتگرال تعریف کنیم -انتگرال با استفاده نظریه اندازه-، اما چیزی که بین همهی اینها مشترکه اینه که با اومدن از فضای عامتر به فضای خاصتر، تعریف باید برقرار باشه، ولی میبینیم که مثلا انتگرال با استفاده از تعریف اندازه شاید هیچ تعبیر شهودی نداشته باشه.
این نداشتن تعبیر شهودی به نظر من قسمتیش به خاطر جهل ماست! وقتی نظریهی گروهها در اوایل قرن ۱۹ توسط کوشی و گالوا مورد استفاده قرار گرفت، هیچ شهود خاصی برای اون وجود نداشت، حدود چهل سال بعد از اینکه کرونکر اصول موضوعهی نظریهی گروهها رو پیادهسازی کرد، گروهها برای بیان تقارنهای ساختارهای شیمیایی مورد استفاده قرار گرفتند. یعنی ۴۰ سال هیچ شهودی از این ساختار محض وجود نداشت. مثال دیگهش ماتریسها هستند.
ریاضیات ِ تو، بسته به دیدگاه تو، احتمالا در دو شاخهی نگرش روسی یا نگرش آمریکایی قرار میگیره. نگرش روسی بر روی ساختارهای محض، اثبات در کلیترین حالت ممکن، بیان به سختترین شیوهی ممکن و آموزش در پایهایترین حالت ممکن میپردازه. این نگرش فقط ساختار رو پیادهسازی میکنه و میره جلو، دیگه خیلی کاری نداره به اینکه این ساختار به درد میخوره یا نه. یه دید ایدهآلیستی خیلی قشنگ به ریاضیات در این نگرش وجود داره. در نگرش آمریکایی، فقط کاربردها هستند که حرف اول رو میزنند و آموزش و ساختارگذاری و الخ در راستای کاربردها پیش میرن. هر دو نگرش طرفداران و منتقدان خودشون رو دارن. من به شخصه از دید روسی خوشم میاد!
در مورد اونکه میگی روی یه چیز میمونی، راستش من هم اینطوریم و البته هیچ تلاشی هم برای تغییر خودم در این مورد نکردم! به نظر من بستگی به موقعیت داره، اگه تو فرجههاست، خیلی نباید لیلی به لالا گذاشت، باید خوند و فهمید و رفت، اگه یه چیز رو هم نفهمیدی بنویس و حالا یا بعد از امتحان روش فکر کن، یا از استاد بپرس و الخ. ولی در طول ترم خوبه که آدم روی یه مساله فوکوس کنه، البته نه خیلی شدید که مثلا دو هفته رو روش وقت بذاره، مثلا یک یا دو روز و اگه حل نشد یادداشتش کنه و مثلا با یکی در مورد حرف بزنه و الخ. در کل به قول دکتر رجبعلیپور، باید مساله تو ذهن خیس بخوره و بعد نسبت به چلنج باهاش اقدام کرد :دی.
پ.ن: نمیدونم چرا احساس میکنم تو رو میشناسم! :-؟
اگه یادم بود که حال و روزم این نبود..
:))
هوم؟به جان عمم نگرفتم
حالا بیخیال
:))
نه خب! منظورم این بود که این ترجمهها رسمی نیستن و تحتالفظین ؛)
اسمت یادت رفت! :))
نه نه نفهمیدم
خیالاتی شدم
اخه پدرجان چرا ازاین پستای گیچ گیچی میذاری
کجاش مبهمه؟ هوم؟ :دی
آقا من این دیدگاه دیدم یه جا
نمیدونم از کجا اومده ظاهرش قشنگه ها
خوب نوشته
اما سطح آخرش یه جوریه یعنی من احساس میکنم یه چیز جا افتاده یه چی مث امر به معروف و نهی از منکر که امام حسین بخاطرش قیام کرد...
متن:
هشت سطح آگاهی
در سطح آگاهی اول شخصی که عملی اشتباه را انجام می دهد؛ اصرار دارد که عمل او درست بوده و دیگران را محکوم می کند. این شخص به خاطر اعتقاد عمیق برای انجام عمل اشتباه خود از انجام هیچ کاری پروا نداشته و دست به انجام هر کاری می زند تا عملش را به کرسی نشاند.
در دومین سطح آگاهی شخص پس از انجام عمل اشتباه خود، پی به اشتباه خود برده و از درون احساس پشیمانی می کند ولی این پشیمانی را بروز نمی دهد.
در سومین سطح آگاهی شخصی در حین انجام عمل اشتباه خود، پی به اشتباه خود برده و دیگر آن را ادامه نمی دهد. شخص قادر به کنترل احساسات و افکار خود می باشد.
در چهارمین سطح آگاهی شخص قبل از انجام عملی اشتباه متوجه آن عمل شده و آن را انجام نمی دهد.
در پنجمین سطح آگاهی شخص خود عمل اشتباهی انجام نمی دهد ولی اعمال اشتباه دیگران موجب آزار و خشم او می شوند.
در سطح ششم شخص خود عمل اشتباهی انجام نمی دهد و با دیدن اعمال اشتباه دیگران متاثر نمی شود.
در سطح آگاهی هفتم شخص عمل اشتباهی انجام نمی دهد و با دیدن اعمال اشتباه دیگران احساس ترحم و دلسوزی نسبت به آنها می کند.
در سطح آگاهی هشتم. شخص عمل اشتباهی انجام نمی دهد و در دیگران نیز عملی اشتباه نمی بیند. سطح آگاهی هشتم همان عشق است. در این سطح فرد می داند که هر کس دقیقا در جایی است که باید باشد یعنی در سطح آگاهی خود عمل می نماید و از این طریق موجب رشد و تجربه ی دیگر ارواح و خود می گردد.
مرسی بهزاد!
سلام،
راستش این همه گفتم و شما هم سعی کردی پاسخ راضی کننده بدی ولی کلا راضی نشدم!
به نظر من هر ریاضیدانی باید قبل اینکه ایده اش رو بیان کنه بگه چطوری به ذهنش خطور کرده و رسیدن به ایده ای که در ذهن اونها بوده سخت ترین مشکلی هست که من همیشه باهاش مواجه بودم!
در فیزیک هم داستان کار از یه تعریف سرچشمه میگیره!
یه لحظه در همون ابعاد کوچکی که گفتی بهش فکر کن، چطور شهود رو با W=F.d مقایسه کردن و به این نتیجه رسیدن که این دو با هم برابر هستند؟ اصلا مگه ما داخل طبیعت واقعی چیزی به اسم ژول داریم؟ این ابعاد فرضی از کجا سرچشمه میگیره؟ من تمام سعی ام رو میکنم که از فلسفه بافی موضوع رو جدا کنم اما از چند نفر که سوال کردم گفتن سوالات بوی فلسفه میده!(در صورتی که حقیقتا اگه اینا فلسفه است پس فلسفه مهمل نیست!)
حرف شما درسته من با نگرش روسی(با توجه به توضیحات شما و چند برگی که قبلا در مورد این موضوع خونده بودم) احساس بهتری دارم ولی باز هم احساس فوق العاده ای نیست(به دلیل مجرد شدن بیش از حد موضوع)
در مورد دیگران هم که من کلا از آغاز یادگیریم خودم حقیقتا یاد گرفتم و هیچوقت حرف معلم رو درک نکردم البته نه اینکه چیزی از معلم یاد نگرفتم ولی همیشه وقتی خودم چیزی رو میخوندم اعتماد به نفس بیشتری داشتم، از طرفی هم کلا از هیچ معلمی بنا به دلایلی سوال نمیکنم، من هر وقت از هر معلمی سوال کردم یا منو پیچوند، یا فکر کرد دارم اذیتش میکنم( مسخرش میکنم که نمیتونه سوالم رو جواب بده) یا اینکه طوری من رو احمق انگاشت که خیلی احساس بدی پیدا کردم.
دیدگاه آمریکایی موضوع هم آمریکاییها با توجه به مطالعاتی که داشتم خود هایزنبرگ هم داخل کتاب "جز و کل" خودش که گفت و گوهایی با چند فیزیکدان آمریکایی داشته (خاطراتش) میگفت آمریکایی ها خیلی داخل درک مفاهیم انعطاف پذیرتر هستند به صورتی که آلمانی ها اصولا با فلسفه یا شایدم بشه گفت مفهوم اون قضیه به سختی انس میگیرن.(نظریه کوانتم، فلسفش و بر پایه احتمال بودن)،
داخل یه قسمت که دانشمند ها داخل یه اتاق نشستن و دارن با هم سر مفاهیم کوانتم بحث میکنن، انیشتین میگه خدا تاس نمیندازه(جمله معروف) و در ادامه نیلز بور میگه واسه ی خدا تعیین و تکلیف نکن!(گرچه نیلز بور دانمارکی بود نه آمریکایی ولی از همین جمله هم میتونی متوجه بشی که چه حسی نسبت به چیزهایی که مفهوم غیر شهودی دارن داشت،کلا باور داشت که باید به شهود قضیه بیشتر اعتماد کرد، داستان گربه ی نیمه مرده،نیمه زنده ی شرودینگر و الی ماشاالله ...)
مطمئنم متوجه شدی که منظورم از این سوالاتم چی بود اما واقعا داخل یه محیط متنی محدود نمیشه خوب در مورد این موضوعات بحث کرد.
در هر صورت، نمیدونم تا کی میخوام به این اثبات گرایی ادامه بدم ولی وقتی چیزی داخل ذهن تبیین نمیشه و همینطوری روی همون مفاهیم تبیین نشده مفاهیم تبیین نشده ی دیگری ساخته میشه(از روی بردار، تانسور و چار بردار ، فضای چهار بعدی،مینکووفسکی)
دیگه نفسی برای ادامه دادن نمیمونه،
فاینمن داخل سخنرانی دریافت جایزه نوبلش در مورد علم صحبت میکنه که یه تعریف خاص هم ازش ارائه میده،میگه علم ایرادگیری از متخصصان است.
من تمام جملاتم رو در همینجا به پایان میرسونم چون داخل مغزم میلیارد میلیارد حرف هست که راضیم نکرده و فایده ای نمیبینم داخلش جز اینکه جهل مرکب بیشتری مصرف کنم!
سلام.
نمیدونم!
الان خواستی بگی لاغری و من چاق ؟:))
من را ببخشای =))