
* تو دانشگاه جدید با یکی از دانشجوهای سالبالایی آشنا شدم که داره اپلای میکنه برا دکترا. ازش خواستم که بیاد تو شبکه linkedIn و امروز که ایمیلم رو چک کردم دیدم که دعوتم رو قبول کرده و ازم خواسته که با هم باشیم. اومدم برم لینکدین تا دعوتش رو اکسپت کنم، دیدم که لینکدین فیلتر شده :|
* دوستم سعید یه جمله داره که نمیدونم به نقل از کی میگه، ولی میگه که: «خدا رو شکر که خدا دشمنان ما رو از حمقا(۱) قرار داد».
* اول عنوان این پست رو گذاشتم: «اونا خرتر» و در توضیح آوردم که: «قبلا گفته بودم که من خرم، ولی الان اعلام میکنم که که اونا از من خرترن»، بعدا درخواست رفع فیلتر رو از اینجا ارسال کردم و اونا هم به من کد hhEVZKmZEUIh رو برای رهگیری دادن، گفتم فعلا عنوان رو عوض کنم، خدا رو چه دیدی، شاید به درخواست من رفع فیلتر شد :دی

* این چند وقت که دیگه نه حوصله هیچ بحث سیاسی رو دارم و نه حوصله هیچ ایدئولوژی خاصی رو، وقتی که از جلوی کیوسکهای روزنامهفروشی رد میشم، فقط تیترهای اصلی رو میخونم، بعد از چند دقیقه بدون هیچ عکسالعمل خاصی به راهم ادامه میدم و بعد از چند قدم، کلا فضای ذهنیم عوض میشه و میرم تو عالم خودم. این از مهر به این طرف به صورت ۱۰۰ درصد برام صادق بوده، مگر در یک حالت: «دیدن مصاحبه، مقاله یا اظهار نظر صادق زیباکلام».
* از صراحت و پختگی تحلیل زیباکلام خوشم میاد، بدون هندونه یا جرگهداری سیاسی. نظراتم در مورد ایشون محفوظ میمونه برای خودم ؛) هدف از این پست، معرفی ایشون بود به شما -اگه نمیشناختید- لینک به سایت ایشون بود در اینجا -اگه آدرسش رو نداشتید- و اعلام موضع بود، اگه نمیدونستید :دی
* این پست رو شاید بشه تمرینی دونست برای من، در راستای دیدن و اندیشه در مورد اندیشهی مخالف و شاید نشانی از بازگشت دوران دگراندیشی من -و این دفه مطمئنا نه لیبرالیسم :دی-، به حال از هر جهت به خودم تبریک میگم ؛)

* میدونی بعضی چیزا رو اگه آدم یادش بره، باعث میشه مسیر زندگیش منطبق بر اون چیزی که میخواسته نباشه. مثال میزنم برات، فرض کن یه آدمی همهش بهش بگن تو نمیتونی و این همیشه یادش باشه، واضح ِ که این آدم تا وقتی این نکته یادش باشه، واقعا هم نمیتونه، چرا که اصلا تلاش نخواهد کرد، ولی اگه این نکته یادش بره، مطمئنا از اونی که هست بهتر خواهد شد، حداقلش اینه که بدتر نمیشه، چرا که حداقل تلاشی میکنه! مطمئنا مثالهایی هست که هر کسی میتونه برا خودش بزنه و از این یادم باشهها تو زندگی همه هست. (حداقل یه دونهش برا کسی که ادعا میکنه نیست هست: «یادم باشه که یادم نباشه».)
* اگه وقت شد باید این یادم باشهها رو بنویسم اینجا. حداقل اگه روزی خواستم یادم نباشه، از روی عمد باشه.
* ۱ : یادم باشه یه مشروط بودم با معدل ۱۰. «خواستم، شد».
* ۲ : یادم باشه اخلاق دکتر مصباح رو.
* ۳ : یادم باشه که از خودم تصویر یه آدم غیرقابلدسترس برای بقیه نسازم.

* احساس موجودی رو دارم که در قرنتینه -و ترکیبات اون که دیگه خودتون عادت کردین و در نظر میگیرین، مثلا قرنطینه، قرنتینح، قرنطینح و ...- هستم. مثل خر فقط میخونم! هر چند اگه مثل خر هم نمیخوندم باز همین بازدهای رو داشتم که الان دارم.
* میگم این دلار فقط یه هفته دیگه بشه 1500 تومن، بعدش دیگه هر چی میخواد بشه. از مسئولین امر و اونایی که بازار رو در دست گرفتن تا نام پرآوازه جمهوری اسلامی رو خدشه دار کنن، خواستارم یه هفته دست نگه دارن، این حقیر به لپتاپ نیاز داره و با این قیمت دلار نمیتونه چیز بدردبخوری بگیره.
* فردا میدترم دارم، دعا کنید نمره کامل بگیرم، همین الان بگم این ترم من شاگرد اول نشم، یا حداقل معدلم بالای هیوده نشه، دیگه درس نمیخونم. میرم رو همون سیستم لیسانس. حالا دیگه خود دانید :دی

* دیشب میخواستم کتاب برنامهریزی خطی بازارا رو پرینت بگیرم، دوتا مساله برا من مشکل ایجاد کرده بود، اول اینکه کاغذ آ۴ کم داشتم، دوم اینکه تعداد صفحات کتاب زیاد بود.
* خب یه راهحل اینه که کتاب رو به صورت Booklet پرینت گرفت، یعنی در هر برگ ۲ صفحه و پشت و رو و فلان و اینا. اما یه مشکلی که اینجا بود این بود که توزیع ِ گنو/لینوکسی که من الان استفاده میکنم -فدورا ۱۷- این خاصیت رو موقع پرینت گرفتن نداره، فقط میشه بهش گفت در هر صفحه چند برگ چاپ کنه و شماره صفحات رو خودم باید بهش بدم.
* خب راهحل این هم خیلی آسونه، میذاریم توی هر برگ ۲ صفحه چاپ کنه و شمارهها رو خودمون بهش میدیم! ولی خب برای چند صد صفحه کار آسونی نیست که خودم با دست بشینم شماره بدم!
* خب اینم خیلی سخت نیست، ۴خط کد مینویسه آدم، مشکلش رو رفع میکنه. کدی که مشکل من رو حل کرد در ادامه مطلب اومده. بدون هیچ سختی و از اینا.
ادامه مطلب ...
* تصمیم گرفتن چقد سخته! شاید به این خاطر که اونطور نیست که بشه همه چی رو فرموله کرد و اسم متغیر رو گذاشت متغیر تصمیم و اونطور سود رو بیشینه کرد!
* -موندن تو همین گرایش --تغییر گرایش به دانشگاه دیگه تو همون شهر ---رفتن به عددی تو شهر قبلی؛ میدونی نمیدونم چی میخوام! این شاید مشکل اصلیم ِ.
* از یه طرف میترسم تحقیق بمونم و چنان لذتی ازش نبرم، مجبور شم دکترا برم عددی، اینطور من میمونم و حوضم! خیلی سخت میشه کارم بعدا -که نمونهی عینی اینطور آدمی رو هم سراغ دارم،اونم زمانی که تحقیق تعداد دانشجوهاش خیلی کم بودن- و از یه طرف برم عددی و بعدا پشیمون شم که عجب غلطی کردم!
* تا حالای زندگیم روی هوا پیش اومده خودش، نمیدونم بذارم بقیهش هم روی هوا بره جلو یا خودم سعی کنم بهش مسیر بدم. حالا غریبه که نیستی، اینطور زندگی کردن هم بد نیست، خیلی جذابتر از وضعیه که همهی فکرها رو کرده باشی و از یه مسیر بری، هیجانش بیشتر ِ، البته هیچ تضمینی نیست که به جایی برسی یا نرسی.
* یه آهنگ رضا صادقی داره که توش میگه چقد سخته -این آهنگ- عنوان رو اونطور بخونید.

* وقتی نیست برای نوشتن، همینقدر فهمیدم از این چند روز که همهی بی نظمیها نظم دارن. اینو از شدت بی نظمی حاکم بر این دانشگاه و نظمی که بر این بی نظمی حاکمه فهمیدم! حالا من هر چی بگم، شما باور نمیکنید که، پس نمیگم.
* ملالی نیست جز دوری شما. روزها میاد و میره و من همچنان در راه دانشمند شدن دارم مجاهدت میکنم. انگار که از دایره قسمت، نقطه ما اینطور بوده.
* این دانشگاه ما در گرایش من -تحقیق در عملیات- فقط روی چیزی به نام DEA کار میکنن. در موردش خوندم، ازش خوشم نیومد. ساختار ریاضی نداره، یه چیزیه مدیریتی که ریاضیا روش کار میکنن! ای کاش رفته بودم عددی :(
* تو این فکرم که تو تکمیل ظرفیت اگه دانشگاه قبلیم جای خالی داشت بزنم عددی اونجا. البته به شرطی که استاد مشاور دوره لیسانسم قبول کنه. اونجا حداقل روی موجک کار میشه که با خلقیات منم بیشتر سازگاره :دی یا حداقل همینجا برم عددی بخونم (که این احتمالش کمتر ِ).
* خلاصه بین فکر موندن و رفتن و تغییر گرایش مرددم. نمیدونم چیکار کنم!