
* توییتر، فیسبوک، فرندفید و آیدنتیکا با SSL بالا نمیان. حوصلهم سر رفته؛ حوصله اجرا کردن فیلترشکن رو هم ندارم، میدونی من خیلی تابع قوانینم، وقتی میگن فیلترشکن خلاف قوانینه، یعنی هست!
* راستش رو بخوای دلم میخواست الان تو یه پروژه بودم، یه جایی پر از کار نکرده که توش تخصص دارم، یه جایی پر از آدمایی که خودشونن و الکی برا هم کلاس نمیذارن، یه جایی که همه هم رو با هر عقیدهای قبول دارن.
* میدونی داشتم فکر میکردم اگه اون تصمیمی که هفته قبل گرفتم رو عملی کنم و آخرش هم بشم یه نخبه تو اون رشتههه، بعدش بشم رئیس شرکت ایرانخودرو، چطور باید با این همه مافیا مبارزه کنم و تولید پراید رو متوقف کنم؟، تو همین هین (حین) بود که یادم اومد پراید مال سایپاست، یه نفس راحتی کشیدم و خوشحال شدم که نباید با این همه مافیا مبارزه کنم و آخرش هم در راه این مبارزه، ترمز ماشینم تو جاده چالوس ببره و به صورت سوری (صوری، ثوری) بگن که فلانی دار فانی رو وداع گفت.
* میدونی دارم پیر میشم، از تغییرات خیلی گنده میترسم، هر چند این راهی که الان دارم میرمم آخرش معلوم نیست، ولی چیزی که هست اینه که راه ثابتیه، ولی اون نه. الان تنها حسرت میخورم به خواهرم، از این شاخه مثل مرد پرید اون شاخه، خدایی یه جور شجاعت میخواد که من الان تو الان ِ خودم نمیبینم.
* امروز بعد از حدودن چهارسال آهنگ ۱۰۰۰ رو پیدا کردم، من و موشتبا با هم اینو میذاشتیم رو گوشی موبایلمون، گذاشتمش برا رینگتون.
* جدا از این همه گنگ حرف زدن، کاش یه طرح تو ذهنم بود که تبدیل به قالبش میکردم؛ الان فکر کنم تنها چیزی که ارضام میتونه بکنه همونه که شکر خدا نیست. برم تو چندتا سایت بگردم چندتا طرح بدزدم. شایدم یه ایندکس برا خودم طرحی کردم، نمیدونم!
* مبینا اومد اینجا، حوصله نقنق زدنشاو واقعن ندارم! خدایا خواهش میکنم یه روز خواستی به من بچه بدی، یکی از این دخترهای آروم و ناز رو بده، نه یه دختر نر مثل مبینا.
* بلند شم برم سر مبینا رو گرم کنم که دیگه حوصله چرت و پرت گفتن رو هم ندارم!

* در جائی که نفسها بوی تقلب میدهد، بهترین راه برای زندگی کردن، مـُــردن است.
* جملهای که امروز پای برگه جواب معادلاتم نوشتم و تحویل استاد دادم.
* قبلا با تیغ ریش میزدن، حالا با ریش تیغ میزنن (+)؛ بیشتر تقلب امروز رو خواهران چادری انجام میدادن که این باز برای من یه چیز قابل توجه داشت که البته خودم متوجه شدم. (البته این موضوع قابل تعمیم به کل نیست، ولی خب! برای من جالب بود).

* من فردا، معادلات دیفرانسیل میانترم دارم، بعد حدودن میشه گفت خوب خوندم و اینا، البته میشد بهتر هم خوند، ولی خب، من اندازه نمره کامل گرفتن خوندم، دیگه بیشترش هم راستش حسش نبود.
* امیدوارم بشه خوب نتیجه گرفت. دیگه امید به خدا. الان هم میخوام برم انشاالله بشینم تمرین حل کنم که دستم برا فردا روون (روان بی حوصلهگیانه) شه.
* حس زندگی کردن که هیچی، حس مردن هم نیست :دی

* یه سوال؛ در یک رابطه بین محرم و نامحرم، وقتی حرف داره باهات حرف میزنه، باید به صورتش نگاه کرد یا باید سر رو انداخت پائین؟ (مثلا تو یه جلسه یا وقتی داره ازت سوال درسی میپرسه مثلن).
* کار به حلال و حرامیش ندارم، اینکه کدومش درسته منظورمه. منظورم از نگاه هم یه نگاه معمولیه، مثلن مثل نگاهی که دوتا مرد وقتی با هم دارن حرف میزنن به هم میکنن، نه چیز دیگهای.
* خیلی خیلی ممنون میشم نظر بدین. برام جالبه این موضوع.

* البته من همیشه گفتم که قلب آدم باید مثل برگه کوئیز ریاضی سهای که میده، صاف و ساده باشه؛ خالی و بی رنگ؛ طوریکه وقتی داری از این دنیا میری همه فقط یه اسم و فامیل ازت بدونن و سوالی که ازت پرسیده شده!؛ به اونها اجازه بده تا خودشون فکر کنن و برای سوال جواب پیدا کنن، نه اینکه تو جواب رو بنویسی؛ حتی اگه به این قیمت که کوئیز رو صفر شی.
* قسمتی از بیانات گهربار خودم لینکهلن به آموزگار پسرش.

* بله! به خدمت عارضم که بزنیم بریم بعدی (: میانترم تحقیق تو بهترین شکل ممکن داده شده و رفت پی کارش!؛ حالا استاده دیگه نخواد گیر بده، من یکی مشکلی ندارم :دی
* حالا هم بلند شم برم ریاضی سه رو تموم کنم و انشاالله اگه شد چندتا تمریناش رو هم حل کنم که فردا انشاالله اونم خوبه خوب باشه.
* داشتم عکس سرچ میکردم برا این پست رسیدم به این، یه خورده مشکل داره همچین ولی خدایی طرفی که اینو کشیده ریاضیدان موفقی میشه (به علت توانایی در تجسم اجسام به هر شکل ممکن :دی)؛ خواستید ببینید (:
* شرررررررررررق! {صدای خوردن گوجه پوسیده به صورت سخنران بود که حضار ازش محترمانه میخواستن که بلند شه بره :دی}
* بعد اینجا هم الان کافینت سر کوچهمون (برای ثبت در تاریخ).