
* میگم که چقدر خوب بود که ما همه چی رو با هم قاطی نمیکردیم، منظورم اینه که خوب بود برا همه چیمون یه حریم داشتیم و راحت میتونستیم اون حریم رو درک کنیم، همون مثل معروف که میگن آدم نباید کار رو با زندگیش دخالت بده.
* خیلی از چیزها هست که به خاطر عرف جامعه نمیشه اونا رو در عموم مطرح کرد (حتی تو این دنیای مجازی) و این باعث یه نوع خودسانسوری میشه، در حالی که این خودسانسوری به نظر من هیچ فایدهای نداره.
* تو این فکرم که یه وبلاگ ناشناس بزنم برا اینچور سوالات، ولی خب حالا اینجا هم ناشناسم، اینه که فکر نکنم تاثیری داشته باشه، پس همون بهتر که نزنم :دی
* منظورم از تایتیل موضوع همونیه که میگن عرفه و اینا، حالا نمیدونم با ارف نوشته میشه یا عرف، اینه که منظورم اینه.

* یکی از ویژگیهای اسلام و علیالخصوص مذهب شیعه اینه که در عرفان و شناخت عاشقانه خدا خیلی غنیه، یعنی در این مورد از دعای کمیل امام علی میشه گفت تا مناجاتهای صحیفه سجادیه، یا احادیثی که از پیغمبر و سایر معصومین هست.
* امروز (همین چند دقیقه پیش) یه دعا یاد گرفتم که خیلی قشنگه، واقعا حیفم اومد که اینجا ننویسم، دعا از رسول مهربانیه و برای گشایش روزی نقل شده (ولی من برا زیباییش مینویسم)، دعا اینه:
اللهم اغنِنا بِحلالِکَ عَن حَرامِک
و بِطاعَتِکَ عَن مَعصیَتِک
و بِفَضلِکَ عَمَن سِواک
یا خَفیَ اَلطاف
* خیلی قشنگهها، یه جور بی نیازی مطلق در عین نیاز مطلق.
* بعد من تو تفسیر هم قدرت خیلی بالایی دارمها، مثلا الان اگه بخوام خط اول دعا رو براتون تفسیر کنم این مثال رو میزنم که خدایا اینقدر به من زن بده که هر روز تو فکر زن گرفتن نباشم ((: خلاصه اگه آخوند هم میشدم میزدن از حوزه بیرونم میکردن :دی

* پس از یه هفته بهتر شدن اوضاع و احوال سرماخوردگی هفته قبل قبلم دوباره از دیروز دوره برگشت سرماخوردگی رو دارم. یعنی خیلی بده. تو این اوضاع و احوال که باید بشینم درس بخونم، این سرماخوردگی حس و حال رو ازم گرفته.
* دوباره باید یک هفته صبر کنم. پاییز با همه قشنگیهایی که داره این یه بدی رو هم داره که اصلن هم خوب نیست، تازه خیلی هم بده.

* از صبح تا حالا نشستم تا یه برنامه رو بنویسم. بعد برنامه با سی++ و من خیلی جاهاش رو یادم رفته، یعنی دهنم صاف شدهها!، حالا که نوشتم یه جاییش گیر اومدم که هر چی فکر میکنم کمتر جواب میگیرم. تو اینترنت هم هیچ راهی پیدا نکردم، این دوست دختر برنامه نویسمون هم که رفت و خوابید!، خلاصه من ماندم تنهای تنهاااا! من ماندم تنها، میان سیل اینتیجرها، حبیبم! من ماندم تنها! :دی
* حالا منو بگو که هنوز میخوام سی# رو هم یاد بگیرم!، امروز به یکی از دوست پسرام گفتم که یه نمونه برام بنویسه که در حین اجرا کنترلر اضافه کنه، بعد نوشت و برام فرستاد، بعد برنامهش همهش ۲۰ خطه ولی واقعا من موندم که این یارو چطور اینو نوشته!، خدا حفظش کنه که اینقدر سیشارپ کار کرده! (؛
* برای رسیدن به هدف، چارهای ندارم جز اینکه از خودم مایه بذارم و تلاش کنم، چون دقیقن دیگه چارهای ندارم!
* الان میخوام برم بگیرم بخوابم، کلا عقلم به جایی دیگه قد نمیده!؛ مخم دیگه رسما ...ده!، فردا اگه حسش بود میام روش کار میکنم، اگه هم نبود باید یه سری اساسی تو برنامهم تغییرات بدم که تو هفته ۴ ساعت سی# داشته باشه (احتمالا یکشنبهها و چهارشنبهها، ۱۰ تا ۱۲ خواهد بود، سایت علوم و اگه هم نداشت سایت فنی(اینجاست که خودم رو لعنت میکنم که چرا لپتاپ نمیگیرم!)). نمیخوام بعدا شرمنده خودم و بقیه شم با کمکاریم.

* امشب محمد، یکی از دوستام اومده بود در خونه تا منو ببینه، بعد همینطور نمیدونم از کجا بحث سر قسمت کشیده شد، دوستم یه حرف جالبی زد، گفت تو یه کار، وقتی انجام میشه قسمته؟ وقتی انجام نمیشه قسمته؟ اصلن قسمته که انجام نشه؟ قسمته که انجام بشه؟ ((:
* سوالش خیلی قشنگهها، بعد به من گفت برو از یه اخوند بپرس، گفتم ببین جون خودت دیگه من تو لونه زنبور نفرست :دی بخوام از اونا بپرسم که ۲ روز طول میکشه تا فرق جبر و اختیار رو بفهمم، بعدش هم باید یاد بگیرم که چی به چیه و اینا، اصن تو فضولی مگه این سوال رو میکنی؟ (:
* از شما بپرسن جواب سوال رو چی میدین؟
* اصلن قسمت وجود داره؟؛
* قسمت یا همت؟

* تلاش و مشتقات اون همیشه یکی از مباحث ایدئولوژیکی وبلاگ من بوده :دی همیشه روشون بحث شده ولی کمتر به واقعیت پیوسته (در حد انتظار نبوده)؛
* حالا یه موقعیت ایجاد شده که من تلاش نظری رو کاربردی کنم. دوست ندارم تا قبل از انجام شدن و به ثمر رسیدنش در موردش حرفی بزنم، ولی همینقدر که این یکی از آرزوهام بوده بهم خیلی انرژی میده.
* امیدوارم که بتونم به بهترین نحو این کار رو انجام بدم. شاید بتونه پلهای باشه برا موفقیتهای بعدیم.
* خدایا تو رو به کاردینال مهربونی خودت به بندههات قسم، کمکم کن تا به بهترین شکل ممکن این کار تموم شه.
* دعا کنید برام.

* امروز ساعت ۸:۲۵ دقیقه نشستم سر میانترم جبر خطی، برگه ۴تا سوال داشت، چون به اخلاق استاد آشنا بودم، از سوال آخر شروع کردم به نوشتن اومدم اول، ساعت حدود ربع ساعت به ۱۰ بود که رسیدم به سوال یک.
* سوال یک، یه سوال خیلی جالب و در عین حال یه کم مشکل بود. همینطور که داشتم روش فکر میکردم، استاد گفت وقت تمومه. هیچی دیگه، من یه سوال از چهارتا رو ننوشتم.
* درسته که به هدفم که نمره کامل بود نرسیدم، ولی خوب بود؛ این نشون میده اونطور که فکر میکنم هنوز رو درس مسلط نیستم و باید بیشتر کار کنم. این شکست بود، ولی شکستی شیرین.
* راستش افسرده شدم بعد از امتحان، ولی خب الان خوبم؛