نوشته های دکتر خودم

نوشته های دکتر خودم

اینجا من یعنی خودم در مورد خودم و خود خودم می نویسم
نوشته های دکتر خودم

نوشته های دکتر خودم

اینجا من یعنی خودم در مورد خودم و خود خودم می نویسم

صداقت در دروغ

 * داشتم این پست قبلیم رو میدادم، بعد یه چیز یادم اومد. من تو خونه یه دست گرمکن ورزشی میپوشم که طبیعتا زیپ زیادی توش داره، از طرفی رنگش هم صورتیه و این باعث میشه مبینا ازش خوشش بیاد و عموما با زیپ‌های اون مخصوصا جیبای شلوارش بازی کنه، امشب چون شلوارش پام نبود و اومده بود روی پام نشسته بود و میگفت خوشگله بیا زیپت رو ببندم دشته (زشته)‌ ((: و هی این زیپ رو میکشید بالا و پایین.

 * غرض اینکه بچه‌ها یه صفت خیلی خوبی که دارن راستگوئیشونه. در مورد صدق بچه‌ها قبلا گفته بودم، ولی بچه‌ها حتی تو دروغ گفتنشونم صادقن. حالا نه که از سر دلسوزی و اینا بگم، من عموما تو رفتار با بچه‌ها (علی الخصوص همین مبینا) خیلی بی رحمم، ولی دیگه نمیشه این صدقشون رو نادیده گرفت.

 * جدی اینطوری خیلی خوبه‌ها، مثلا فرض کن میخوای یه جنس رو گرون‌تر حساب کنی، ولی صادف باشی و بگی هی یَره، این جنس اینقدر بیشتر نمی‌ارزه، ولی من دلم میخواد اینقدر حساب کنم، فکر کن! دیگه اصن مشتری نخواهی داشت ((:

 * میدونم شعاره، ولی راستگویی خیلی خوبه، حتی تو دروغ‌هاشم آدم باید راست بگه.

فایده

 * همیشه دوست داشتم فایده داشتم باشم، یعنی مفید باشم. جدی فکر کن! اینکه هر جا میری بتونی یه گره از کار یه بنده‌خدا باز کنی، البته نه مثه این خوشحالا که هر جا میرن میخوان کمک کنن، ولی یه چیزی تو مایه‌های همونا D:

 * بعد هیچ وقت رو هم یاد نمیدم که حس کرده باشم که مفیدم و این باعث شده که بیشتر تلاش کنم و بیشتر تلاش کنم و بیشتر و بیشتر. الان که این پست رو میزنم به خدا نمیتونم هیچ کاری رو بگم که من انجام داده باشم و مفید بوده باشه، شاید خیلی کارا باشن که من شروع کرده باشم، ولی مفید بودنش به خاطر بودن بقیه‌س، نقش اونا اینقدر بزرگه که میتونم نقش خودم رو صفر بگیرم.

 * این وسط حرف کسی رو هم قبول ندارم، آدم شاید بتونه همه رو گول بزنه ولی دیگه خودش رو نمیتونه، همه هم که بگن تو خوبی و فلان، وقتی خودم میدونم چطورم بی‌فایده‌س. اون حس درونی که میگم خیلی مهمه برام (جالبه این حسه تو همه چیز زندگی منم دخالت میکنه).

 * خیلی امید دارم به اون روزی که بیاد و حس کنم که فایده‌ای  دارم روی این زمین (: حتی اگه روز آخر عمرم باشه.

به چه مانند کنم؟

 * دیشب همینطور اتفاقی یه شعر افتاد دستم که گفتم خوبه بک‌گراندش کنم برا دسکتاپم که میشه از اینجا دانلودش کرد (+).

 * میگم چقدر خوبه که آدمی‌زاد چیزی به اسم شعر داره، واقعا میشه گفت اگه شعر نبود شاید طوری نمیشد (آدما عادت داشتن به نبودنش) ولی خیلی چیز قشنگی رو نداشتن.

 * بعد این شعر جز معدود مواردیه که همه قبولش دارن، مثلا موسیقی رو یه عده قبول دارن، یه عده ندارن، فلان چیز رو یه عده قبول دارن  و یه عده نه! ولی شعر  چیزیه که همه میگن و همه هم قبولش دارن.

 * میگن که شعر گفتن چیزی نیست که قابل آموزش باشه، شاید یکی خیلی هم خوب شعر بگه، ولی برای به دل نشستن شعر باید از دل بلند بشه. خوبه که اینطوره، غیر از این بود فکر کنم شعر هم جز مواردی بود که بعضیا قبول داشتن و بعضیا نداشتن.

 * ادبیات ما یه ادبیات غنی از لحاظ شعره که عموما موارد مورد نیاز یه ایرانی رو پوشش داده، از شعر عاشقانه بگیر تا شعر عارفانه و هزل و ... . فکر کنم از خیلی از این زمینه‌ی خدادای که تو کشور ما هست استفاده نمیشه ولی خب، همینی هم که هست خیلی خوبه (:

 * من به شخصه حافظ و مولانا رو خیلی دوست دارم و از سهراب سپهری خوشم نمیاد.

حکایت همیشگی

 * اینجا گفته بودم که دارم تلاش میکنم و این تلاش خیلی برام مهمه و اینا، اومدم بگم که تو این کار شکست خوردم. شاید خیلی آدم مثبت‌نگری بخوام باشم بگم که الان فقط کمبود اعتماد به نفس پیدا کرده‌م. خب نشد دیگه!

 * الان ترجیح میدم که فقط به آمار فکر کنم و به اینکه میان‌ترم آمار دارم. واقعا نمیدونم چطور خودم رو راضی کنم. یه چیزی شبیه زخم شدنِ پوستِ روحم داره اذیتم میکنه، یه دغدغهِ تلخِ کمبود. نمیدونم!

 * میرم دنبال یه جمله قشنگ تو اینترنت، همیشه جمله‌های بزرگانی که موفق بودند، بهم روحیه داده، شاید ایندفه هم داد.

 * همه چی آرومه ... من چقدر خوشحالم ... پیشم هستی حالا ... به خودم می‌بالم (+).

برنامه میانترم آمار ۱

 * امروز ۴ شنبه‌س، من فکر کنم یکشنبه آینده میانترم آمار ۱ داشته باشم. بعد باید ۲۰۶ تا تمرین رو بخونم با ۵۷ صفحه کتاب. باید یه برنامه‌ریزی خیلی قشنگ بکنم که ایشالا شاید به همه‌ش برسم (؛

 * این استادش هم کلا مشهوره که میندازه، یعنی دو تا از همخونه‌ای‌های من تا حالا حداقل یه دفه از دستش افتادن ((: بقیه دوستام هم همینطور. اینه که نمیدونم چیکار کنم.

 * خلاصه اینکه واجب التماس دعا.

دعای عرفه

 * امروز دعای عرفه میخونن، من چون حسش نبود برم مراسم (یعنی یه آدم پایه پیدا نکردم، راستش پیدا شد ولی من دیگه نرفتم)، نشستم تو خونه و دعا عرفه با صدای شیخ حسین انصاریان و این سایت و تفسیر دکتر شریعتی رو همینطور گوش میکنم و گاهی هم میخونم.

 * بعد یه جایی امام حسین میگه : عَطَفْتَ عَلَىَّ قُلُوبَ الْحَواضِنِ، یعنی دل پرستاران رو بر من نرم کردی، خیلی جالبه برا من، من فکر میکردم همینطور بذاته همه بچه کوچیک رو دوست دارند، ولی امام حسین خیلی ریز میاد به این نکته نگاه میکنه، وقتی نگاه کردم طبق گواه یکی از دوستان که تو بیمارستان بوده و دیده بچه‌ها رو بعد از به دنیا اومدنشون (دکتر ناشناس) دیدم همینطور هم هست واقعا.

 * خیلی دعای قشنگیه دعای عرفه، سال دیگه معلوم نیست کی؟ کجا؟ چیکار؟ ... .

 * خلاصه اینکه دعائی، اشکی، ماه من ... . اینجا قلبی شکسته ... .

از رنجی که می‌بریم

 * آقا یه غلطی کردم اومدم این مجمع دیوانگان رو راه انداختم! والا! بالله، به پیر، به پیغمبر، قصد خوبی داشتم، دیگه این همه فشار چیه دارین میارین؟، ظرفیت فشار من محدوده‌ها!!! حالا گفته باشم، دیگه یه موقع خودتون باید پول دوختش رو بدین.

 * بعضی وقتا آدم باید بگه بیلاخ، یعنی از من بپرسن که بامعنی‌ترین کلمه ترکی که بلدی چیه؟ میگم همین بیلاخ. یارو نشسته بالای گود میگه چپه‌ش کن، چپه‌ش کن!، خو د لامصب میتونی چپه‌ش کنی بیا خودت چپه‌ش کن ((: بیلاخ!، همه‌ش که من نمیتونم چپه‌ش کنم :دی

 * میگن فشار روحی که زیاد بشه، اگه شاعر باشی، جفنگ میگی، اگه اخوند باشی ملت رو میفرستی جهنم، اگه استاد باشی همه رو میندازی، اگه دکتر خودم باشی هیچی نمیشی ((:

 * الان خیلی معلومه دارم چرت و پرت میگم؟