
* امشب حاجآقا یه بحث خیلی جالبی رو مطرح کرد و اونم ارزش زمان بود، ایشون گفت که همه میدونیم که زمان خیلی ارزش داره و باز بهش توجه نمیکنیم و یه روزی میاد که از این توجه نکردن ضرر میبینیم. بعد شاید بیربط به این بحث ایشون گفت که خیلی از چیزها ارزش غصه خوردن نداره و اگه غصه خوردی دیگه مشکل خودته (:
* البته ایشون با گیرایی و جذابیت بیشتری این مباجث رو بیان میکردن، ولی من خودمونیش رو گفتم.
* بعد وقتی من تو زندگی خودم نگاه کردم دیدم واقعا خیلی هم بیربط نمیگه، جدی من خیلی وقت تو زندگیم دارم تلف میکنم که اصلن هیچ فایدهای نداره، جدی بعضی کارام رو الان که بهش فکر میکنم هیچ دلیلی برای انجام دادنش نمیبینم، جدی من چرا باید اینطور باشم؟ من که اینقدر هدف تو زندگیم دارم که همهشون هم با ارزشن، من دیگه چرا؟، حالا بقیه هر فکری میکنند برا خودشونه، من چرا؟ چرا؟ چرا؟؟
* باید بگردم ببینم کجای کارم اشکال داره که اینطوریم، شوخی بردار هم نیست، من بیخودی سرخوش هستم، ولی اینطوری که الان وقت رو تلف میکنم دیگه سرخوشی هم محسوب نمیشه، با جوزدگی و اراده نیم ساعتی هم نمیشه کاری پیش برد، باید ببینم اشکال کار از کجاست که زمان رو جدی نگرفتم.

* دوشنبه همین هفته (۲۹ آذر ۸۹) من باید میانترم دوم جبر خطی رو امتحان بدم. سوالای امتحان از فصل سوم کتاب هافمن یعنی تبدیلهای خطی (از صفحه ۹۱ تا صفحه ۱۵۲) میاد. من روی کلیت فکر کنم تسلط داشته باشم ولی باز دارم خیلی دقیق از اولش میخونم.
* این فصل حدود ۷۳تا تمرین داره که سهم هر سکشن اینطوریه :
سکشن اول (تبدیلهای خطی) : ۱۳ تمرین.
سکشن دوم (جبر تبدیلهای خطی) : ۱۲ تمرین.
سکشن سوم (یکریختی) : ۷ تمرین.
سکشن چهارم (نمایش ماتریسی تبدیلها) : ۱۳ تمرین.
سکشن پنجم (تابعکهای خطی) : ۱۷ تمرین.
سکشن ششم (دوگان مضاعف) : ۳ تمرین.
سکشن هفتم (ترانهادهی تبدیل خطی) : ۸ تمرین.
* این دوگان مضاعف با ترانهاده تبدیل خطی خودش خیلی کار داره، آخه یه جوریه :دی
* اون میانترم قبلی که اونطوری که دلم میخواست نبود، این یکی رو تلاش میکنم تا خیلی خوب باشه و امیدوارم که باشه به امید خدا که حتما هم هست.

* بعضی وقتا بعضی چیزایی که در موردشون میدونی باید چیکار کنی باعث میشن که برا تو ایجاد دلشوره یا استرس کنن، مثلن نتیجه یه امتحان، ولی بعضی وقتا هست که تو نه میدونی که نمیدونی و نمیدونی که میدونی و این خودش باعث میشه که برات دلشوره ایجاد بشه.
* مثال این نمونه آخری میشه مثال همین دوست داشتن من، من میدونم که ماهم رو دوست دارم، ولی نمیدونم که این همون چیزیه که من میخوام یا نه، من میدونم که با وجود این موجود میتونیم با هم خیلی پیشرفت کنیم، ولی نمیدونم که به دست آوردن همین باعث زدن ریشه پیشرفتم میشه یا نه، از طرفی من نمیدونم که ماهم منو میخواد یا نه، من نمیدونم که من چقدر به آیدهآلهای اون نزدیکم، من نمیدونم که بینمون چقدر تفاوت فرهنگی و عقیدتی وجود داره.
* امید داشتم که وقتی بیشتر بشناسمش این عطش خواستنم کمتر و یا حداقل منطقیتر شه، اما دقیقا حالا داره برعکس میشه، هر چی بیشتر میگذره اون در نظر من ماهتر و عزیزتر میشه.
* حس الان خودم اینه که هنوز خیلی بچهم.

* جدی شانس اگه ۱۰ تا رو داشته باشه، من فکر کنم هیچ وقت اون ۹تا روشو نمیبینم (: دیروز امتحان گسسته دادهم، بعد امروز صبح رفتم همینطور کاغذام رو داشتم جمع و جور میکردم دیدم ئه! این حل سوال پنجه، خودم کف کردم که ایول مثه اینکه اول تو چرکنویس حل کردم بعد تو پاکنویس، بعد خوشم اومد از خودم که چقدر نظم دارم و اینا، دیگه هیچی بعد متوجه شدم که این همون برگه سومه که من تحویل استاد ندادم ((:
* الان رفتم پیشش گفت که اشکال نداره، بردار بیار، خلاصه اینکه اگه استاده گیر بود من دهنم سرویس میشد.

* جاتون خالی میانترم گسسته رو هم دادم و با خیال راحت الان باید به جبر خطی فکر کنم فقط، امشب رو که دیگه کلن دیگه اگه احتمالا دلم اجازه داد یه فیلم انتخاب میکنم میبینم و از فردا جبرخطی رو شروع میکنم. اگه هم اجازه نداد که هیچی، میرم جبر خطی میخونم.
* الان همینطور که داشتم تو سسیتم میگشتم فیلم جشنهای امور فرهنگی رو پیدا کردم، فکر کنم بشینم همینارو ببینم، من که تو خیلیهاش شرکت نکردم، لااقل بشینم اینجا بخندم ((:
* بعد از میانترم دقیقا اینطور بودم، همینطور که عکسه هست، بعد اگه استاد نخواد گیر زیادی بده فکر کنم نمره کامل بگیرم، حالا نگرفتم هم نگرفتم (:

* صبح تا حدود روابط بازگشتی رو خوندم، یه قضیه مشکل رو اینقدر گیر دادم تا فهمیدم چیه، بعد حدود ساعت ۱۱ اومدم کنار بچهها و بعد رفتم فیسبوک و فرندفید و بعدم که الان در خدمت شما هستم.
* الان هم میرم نماز و بعد دوباره میرم سر درس تا ۵، بعدش هم میرم سر امتحان و ایشالا دیگه هر چی خدا بخواد.
* ببین چیزی که هست من باید بتونم این ۴ ساعت رو درست استفاده کنم، حداقل برا یه بار هم تو عمرم شده بیام و با خودم صادق باشم، ببین من میتونم.
* راستی صبح کلاس اندیشه و الان هم کلاس آمار رو کوبوندم تو دیوار، خدا منو ببخشه (:
* من گسسته نمره کامل میگیرم انشاالله، من نمره کامل میگیرم.

* قرار بود شنبه میانترم جبرخطی داشته باشم، هیچی افتاد دوشنبه ۲۹ آذر. کلن احساس میکنم خیلی خیلی بیش از حد همه چه یه جوریه. اصن انگار خیلی نباید گیر داد، چه میدونم همینطور چیزی.
* بعد گفتم که این دوگان مضاعف یه جوریه، امروز به دکتر افشین گفتم این یه جوریه، گفت یه جوری نیست، نامانوسه ((: بعد توضیحش این بود که «شما عادت کردی که این ترم پیوستگی یاد بگیری، سال بعد هم پیوستگی یاد بگیری، سال بعد بعد هم ... یعنی همهش یاد گرفتی مودیفای کنی، یاد نگرفتی چیز جدید یاد بگیری، حالا اومدی یه چیز جدید یاد گرفتی میگی یه جوریه».
* از اینجا نتیحه میگیریم که الان همه چی برا من نامانوسه، حالا غریبه که نیستی، این کلمه نامانوس هم برا من یه جوریه D: